قصه من و اسنپ

قصه من و اسنپ
باور کنیم مردم گرفتارند

همه‌چیز مثل روزهای دیگر بود. هوا تا حدی سرد اما آفتابی، خیابان‌ها شلوغ، ترافیک صبحگاهی در مسیریاب‌ها قرمز و ساعت هم که مثل برق و باد می‌گذشت. پیام که رسید، با چنان سرعتی پله‌ها را پایین رفتم که یاکریم پایین راه‌پله، فرار را به قرار ترجیح داد و درجا پرید. چند روزی بود که به سختی چوب‌های کوچک را کنار هم می‌گذاشت تا لانه‌ای بسازد. گمانم با دویدنم هر چه رشته بود را پنبه کردم. پژو خاکستری رنگ دم در آماده بود و با قرار گرفتن من و بساطم در صندلی عقب، سفرمان شروع شد. همان ابتدای راه آب پاکی را...

قصه من و اسنپ
ترافیک ونک، فلافل کوچه مروی‌ و چند داستان دیگر

در را که می‌بندم با صدای رسایی سلام‌وعلیک می‌کند و می‌گوید: «نگران هیچی نباشید. من زود می‌رسونمتون.» جمله‌اش را با چنان قاطعیتی می‌گوید که انگار نگرانی در چشمانم موج می‌زده و او هم دیده و خودش را موظف دانسته علاوه بر رساندنم، بار نگرانی‌ام را هم کم کند. سبیل‌هایش را تاب می‌دهد، مسیریاب را روشن می‌کند، بسم‌اللهی می‌گوید و سفرمان آغاز می‌شود. هنوز به اتوبان نرسیدیم که با آن لهجه دوست‌داشتنی و بیان خاص خودش می‌گوید: «خوب شد من نمردم و این تکنولوژی رو دیدم... آدم انگشت به دهن می‌مونه واقعا... شما نشستی تو خونه‌ات با موبایلت منو صدا می‌زنی...