قصه من و اسنپ
باور کنیم مردم گرفتارند

همه‌چیز مثل روزهای دیگر بود. هوا تا حدی سرد اما آفتابی، خیابان‌ها شلوغ، ترافیک صبحگاهی در مسیریاب‌ها قرمز و ساعت هم که مثل برق و باد می‌گذشت. پیام که رسید، با چنان سرعتی پله‌ها را پایین رفتم که یاکریم پایین راه‌پله، فرار را به قرار ترجیح داد و درجا پرید. چند روزی بود که...

قصه من و اسنپ
ترافیک ونک، فلافل کوچه مروی‌ و چند داستان دیگر

در را که می‌بندم با صدای رسایی سلام‌وعلیک می‌کند و می‌گوید: «نگران هیچی نباشید. من زود می‌رسونمتون.» جمله‌اش را با چنان قاطعیتی می‌گوید که انگار نگرانی در چشمانم موج می‌زده و او هم دیده و خودش را موظف دانسته علاوه بر رساندنم، بار نگرانی‌ام را هم کم کند. سبیل‌هایش را تاب می‌دهد، مسیریاب را...